اعوذبالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
قبل از اينكه انسان به ورطه هوس شعله ور يا در معرض شعله سوزان عشق ناب قرار گيرد، مناسب است كه نشانه هاى هر كدام را بشناسد تا با پى جويى آن نشانه ها در خود و مدعيان كه به وى ابراز عشق مى كنند، بتواند تشخيص دهد كه با عشق ناب مواجه است يا هوس شعله ور برايش دام گسترده است. اگر محبتى كه در خود احساس مى كند يا از جانب مدعى مى شنود، از جنس و قماش عشق ناب باشد، مقدس است و سعى و تلاش در راه رسيدن به معشوق و محبوب، پسنديده و شايسته مى باشد ولى اگر كشش و جاذبه موجود و مورد ادعا، حاصل هوس سوزان، غرايز سركش يا اوهام و تخيلات ذهنى است، بايد با آن مبارزه كند و آن را مهار نمايد و گرنه نتايج و عواقب وخيمى در پى خواهد داشت.
هر كدام از عشق ناب و هوس شعله ور را نشانه هايى است از جمله:
۱- عشق، برآيند و مبتنى بر آگاهى است و هوس بر وهم و خيال؛
آن كس كه فردى را به صفات كمال و جمال شناخته و كمالات وجودى وى برايش محرز شده و كاستى ها و نقص هايش را مى داند و با توجه به رجحان نسبى يا فوق العاده نقاط مثبت او بر نقاط منفى اش به او دل بسته، عاشق واقعى است. اين عشق و علاقه و وابستگى بعد از آگاهى نسبتاً كامل به شخصيت، ويژگى ها، كمالات و نقايص فردى، خانوادگى، جسمى و روحى او حاصل شده و مبتنى بر واقعيات است. او مى داند مثلاً دخترى كه محبوب وى گشته، دخترى است مثلاً بيست ساله با قد بلند، چشم و ابروى نسبتاً متناسب، برخوردار از زيبايى جسمى و ظاهرى در حد متوسط يا كمتر، متديّن، عفيف و پاكدامن، خانه دار كه از لحاظ تحصيلات نيز، سوم راهنمايى خوانده و ترك تحصيل كرده است. خانواده وى از طبقه سوم اجتماع - نيمه فقير - مى باشند كه با عزّت، كرامت، قناعت و كوشش زندگى مى كنند و با سختى هاى زندگى خو گرفته و به مقاومت در برابر آنها عادت يافته اند. علاوه بر اينها قد اين دختر از متوسط بلندتر است و لاغراندام جلوه مى كند كه از نظر اين جوان، حُسن و جمال نيست و فقط خانه دارى را در حد معمول مى داند و كار و تخصص ديگرى ندارد و با توجه به وضع خانوادگى اش نمى تواند جهيزيه چشمگيرى به همراه خود بياورد؛ ولى اين جوان وجوه مثبت و منفى دختر را با هم جمع كرده و مقايسه نموده و در مجموع نمره مثبت بالايى در او ديده لذا به او علاقه مند گشته و شور عشق آن دختر قلبش را به تپش انداخته است.
اين محبت و علاقه، عشق است نه هوس شعله ور. بر عكس كسى كه فقط با تلفن صداى دخترى را شنيده و به او اظهار علاقه كرده و حالا بعد از چند بار صحبت تلفنى و شنيدن حرف ها و ايده ها و اوصاف آن دختر از زبان خودش يا ديگران دلبسته او شده و در خيال خود از او فرد گمشده اش را ساخته است. اين دلبستگى را نبايد و نمى توان عشق ناميد زيرا بر تخيلات و اوهام استوار است و بنيانى كه بر آگاهى استوار نباشد، بسيار سست و بى دوام است و به زودى فرو مى ريزد.
چنين افرادى بعد از صحبت تلفنى يا دريافت نامه، ايميل، پيام الكترونيكى يا شفاهى از طرف مقابل در ذهن و خيال خود از او يك ايده آل مى سازند و به محبوب ساخته ذهن خود عشق مى ورزند و اين عشق و علاقه مفرط كه روز به روز شديدتر هم مى شود، آنان را از درك، فهم، ديدن و شنيدن حقايق باز مى دارد. آنچه خودش مى خواهد در محبوبش مى بيند و آنچه را نمى پسندد، در او انكار مى كند. اينكه امام على(ع) مى فرمايد:
«آرزوها چشم دل را نابينا مى كند.» (حکمت ۲۷۸ کتاب شریف نهج البلاغه)
«هر كس به چيزى به شدت عشق ورزد، آن محبت و عشق شديد، بينايى اش را معيوب و قلبش را مريض مى كند. از اين رو با چشم معيوب مى نگرد و با گوش ناشنوا استماع مى كند.»
(فرازی از خطبه ۱۰۹ کتاب شریف نهج البلاغه)
چنين عشق و علاقه اى اگر مبناى تشكيل خانواده و ازدواج گردد، چون هوس شعله ور و محبتى توهمى و خيالى است، سراب است نه حقيقت، لذا به زودى سستى آن آشكار مى شود و بنيان مبتنى بر آن فرو مى ريزد و به همين جهت است كه بسيارى از ازدواج هاى بنا نهاده شده بر عشق هاى تخيلى تلفنى، نامهاى، پاركى، ايميلى و امثال آن به طلاق منجر مى گردد و چنين عاشقانى آرزو مى كنند «كاش براى هميشه در همان مرحله عشق و دوست داشتن و آرزوى وصال مى ماندند» و آب سرد وصال بر آتش گرم عشقشان نمى ريخت و كاخ شيشه اى و زيباى تخيلشان با تلنگر واقعيت در هم نمى شكست. آنان تا با عشق خيالى سرخوش و مشغولند و آرزوى وصال محبوبِ ايده آلِ توهمى را دارند، زندگى شان سراسر شور و شوق است ولى همين كه به وصال رسيدند و شعله هوسشان فروكش كرد و خيال و وهم رخت بربست، با واقعيت نازيبايى آشنا مى شوند كه تا آن موقع در ذهنشان خطور نداشت. روز به روز زواياى بيشترى از زشتى هاى محبوب خيالى ديروز آشكار مى شود و شيرينى دوست داشتن را به تلخى نفرت بدل مىكند به حدى كه بعد از گذشت مدتى كم، جز طلاق و جدايى چارهاى نمى يابند.
دكتر وودى آلن از كارشناسان خبره خانواده مى نويسد:
«دور نيست از ديدار چهره اى زيبا به دمى دل ببازيم و به ستايش جمالش بپردازيم و يا از ادراك صفات معنوى موجودى، متأثر شويم و به آفرينى لب بگشاييم و يا حتى نسبت به كسى در ضمير خود كشش كهربايى دريابيم اما اينها هيچ يك عشق نيست. عشق درخور اين نام بايد بنايى باشد كه بر پايه هايى از بصيرت و معرفت حقيقى عاشق و معشوق به صفات يكديگر، استوار شود. پس نخست معرفت و شناخت است و از آن پس محبت و اگر اين احساس قوت گيرد، به عشق بدل مى شود. بيشتر اوقات كشش جنسى و جذبه قوى موجود ميان زن و مرد را به جاى عشق مى گيرند. اين درست نيست زيرا عشق وقتى پديد مى آيد كه زن و مرد يكديگر را نيكو بشناسند و دريابند. اين گونه جذبه ها و كششها اغلب موهوم و ناپاياست. عشق بايد به تفاهم فكرى، توافق اخلاقى و جذبه جسمى [هر سه] در آميخته باشد.
عاشق حقيقى به دنبال شخصيت حقيقى معشوق است نه فقط لذت جسمانى او.»
منبع: کتاب آنچه هر دختر بايد بداند، وودى آلن، ترجمه نصرت اللَّه قاسمى، انتشارات گويش، صفحه ۱۷۴ - ۱۸۱ - ۱۷۸.
محك تشخيص
چگونه بفهميم كه عاشق مدعى از رهروان عشق آگاهانه است يا هوس بازى لذت جو و خوش خيال كه بر اساس توهم و تخيّل پيش آمده است؟اگر مدعى عاشق آگاهانه باشد، علاوه بر زيبايى ها و مزاياى محبوب، از معايب و نقايص او هم اطلاع دارد. وقتى از او بخواهيم علت دلبستگى و عشقش را بيان كند و ويژگى هاى مثبت و منفى محبوب را بشمارد، از تعريف و بيان او مى توانيم حقيقى يا تخيلى بودن عشقش را تشخيص دهيم. اگر علتهايى كه ارائه مى دهد منحصر در مزاياى جسمى و جنسى نبود و علاوه بر آن به معنويات هم توجه داشت و توانست در جنب مزايا و محاسن، معايب چندى هم از محبوب بشمارد، و در شمارش و تبيين محاسن نيز اغراق نكرد، معلوم مى شود كه عشق او آگاهانه است. وقتى مدعى با علم به واقعيت و حدود محاسن و آگاهى از معايب و نقايص فردى، به او علاقه مند گشته باشد، بعد از وصال در يافته هايش تخلفى نمى بيند و نمى يابد كه پشيمان گردد. او در محبوب خود محاسنى بيش از آنچه داشت تصور نكرده بود و از معايب او نيز بى خبر نبود تا پس از ازدواج خلاف آن را بيابد و ايده آل خيالى اش را با واقعيت مطابق نبيند بلكه چه بسا وقتى با واقع مواجه شود، او را زيباتر و والاتر از آنچه مى دانست و معايب و نقايصش را كمتر ببيند و علاقه اش مستحكمتر شود.
اگر محبوب از مدعى عشق توصيف و تصوير خود را بخواهد و آن را همه جانبه و مطابق با واقع ببيند، مى تواند به صداقت و واقع بينى او اطمينان يافته و به دوام زندگى با او مطمئن شود.
مطلب ديگر اينكه مدعى عشق چنانچه فقط به جنبه هاى جسمى و زيبايىهاى جنسى توجه داشته باشد، اين هم عشق نيست بلكه هوس شعله ور است و نمى تواند مبناى زندگى باشد زيرا عشق و علاقه به جسمانيات كم دوام است چون خودِ زيبايىهاى جسمى كم دوامند و بعد از چند سال كمرنگ مى شوند و از بين مى روند و عشق مبتنى بر آنها هم به همين منوال. عاشقى مى تواند مدعى عشق پاك باشد كه در جنب ويژگى هاى جسمى و مادى، با آنها يا بيشتر به ويژگى روحى، اخلاقى و اعتقادى محبوب توجه داشته باشد زيرا اين ويژگى ها دائم هستند و عشق مبتنى بر آنها نيز دوام مى يابد. كسى كه فقط به چشم و ابروى دخترى يا قد و بالاى جوانى دلبسته باشد، چه بسا با ديدن چشم و ابروى زيباتر و قد و بالاى رساتر بدو دل مى بندد و از اولى دل مى كَند؛ ولى دلبسته به روحيات و معنويات، اگر با معنويت بالاتر مواجه شود، از معنويت قبلى دل نمى كند بلكه سعى مى كند او را به اين حد ارتقا دهد و از خداوند تعالى محبوبش را طلب مى كند.
علاوه بر آن، دلبسته به جسم محبوب، اگر اهل ارزشهاى دينى و اخلاقى نباشد، بعد از مدتى وصال، شعله هوسش فروكش مى كند و ديگر جاذبه و علتى براى تداوم زندگى نمى يابد.
اگر تصويرى كه مدّعى عشق ارائه مى كند، خيالى، موهوم، نامطابق با واقع و تك بُعدى بود، اين عشق موهوم و خيالى است و اگر فقط به ابعاد جسمى و مادى توجه شده بود، اين هوس شعله ور است و اين مدعى را نه عاشق بلكه هوسبازى دلداده توهمات و تخيلات بايد دانست و دست رد به سينه او زد.
عشق هاى شيشه اى
متأسفانه عشق پاك و حقيقى در زمانه ما بسيار كم است و بسيارى از عشقهاى ادعايى، عشق هاى شيشه اى هستند و به كمترين تلنگرى مى شكنند و فرو مى ريزند. عشق به مظاهر مادى و جسمانى محبوب، عشق شيشه اى است و مانند آتش برخاسته از هيزم هاى ترد و شكننده و خشك، شعله ور و كم دوام است در حالى كه براى زندگى به آتش عشق پايدار و ملايم نيازمنديم. عاشق جسم محبوب، هوسبازى است كه فقط در فكر كام گرفتن و آتش دل فرو نشاندن و دوام عشق او حداكثر به مدت دوام زيبايى جسمى محبوب است و با زوال زيبايى محبوب به زوال مى گرايد.
البته باز هم تكرار مى كنيم كه جسم و زيبايىهاى جسمى محبوب هم به جاى خود مهم است و ناديده گرفتن آن مشكل زا، اما سخن اين است كه زيبايى هاى جسمى بايد در كنار و حداكثر هم اندازه زيبايىهاى روحى، عامل عشق باشد و چنانچه عامل شيدايى فقط ويژگى ها و زيبايى هاى جسمى باشد، علامت آن است كه عشق نيست بلكه هوس برافروخته مى باشد و مانند آتش هيزمهاى ترد و شكننده، شعله ور و كم دوام است؛ به عكس عشق مبتنى بر واقعيتها، آگاه از نقايص و نشأت گرفته از مزاياى جسمى، روحى، اخلاقى و ايمانى كه ملايم، بادوام، سازنده و مفيد است.
و اما عشق هاى خيالى و توهمى، سراب و خوابى است كه وصال، بيدارى از آن مى باشد. چنين عشق هايى تا به وصال نرسيده شيرين و دوست داشتنى و لذتبخش اند و همين كه وصال محقق شد، گويى عاشق از خواب خوش بيدار مى شود و ناگهان همه آنچه را تصور كرده، از دسترفته مى بيند.
عاشقان جسم محبوب هم با ديدن جمال بالاتر، دل از اولى گرفته و به دومى مى بازند.
گويند زنى زيبا و زيرك به راهى مى رفت و مردى شيدا و شيفته، او را تعقيب مى نمود. زن ملتفت وى شد و از او پرسيد: چه مى خواهى؟
جواب شنيد: عاشق و گرفتار چشم، ابرو، قد و قامت توام!
زن به زيركى و فراست دريافت كه او نه عاشقى واقع بین و ارزش مدار بلكه هوس بازى دل باخته جمال است. از اينرو به او گفت: چقدر نافهم و كج سليقه اى! تو كه به اين چشم، ابرو، قد و قامت دل بسته اى و دل باخته اى، اگر خواهرم را كه از عقب مى آيد ببينى، با آن جمالى كه چندين برابر جمال من است، چه مىگويى؟!
مرد با شنيدن اين جواب به عقب بازگشت و انتظار كشيد و بعد از تجسس و انتظار زياد معلومش گشت كه با وى خدعه شده است. خود را به زن رساند و گفت: چرا به من دروغ گفتى؟
و جواب شنيد: تو نيز در ادعاى خود راستگو نبودى! اگر عاشق و دلباخته من بودى، در پى زن ديگر نمىرفتى و مرا وا نمى گذاشتى.
در عشق موهوم و هوس شعله ور، مدعى به اقتضاى كور و كركنندگى عشق هوسى، چشمش به زيبايىهاى خيالى و جسمى محبوب است و از ديدن معايب و زشتى هاى وى غافل و بعد از وصال، كم كم حجابهاى غفلت از جلوى چشم كنار مى رود و واقعيات را مىبيند. عاشقى بعد از مدت كمى از وصال، به محبوب گفت: اين اثر خراش بر گونه تو از كى افتاده است؟!
محبوب وى در جواب گفت: از آن وقت كه دلبستگى و محبت تو را نقصان حاصل شده، آشكار گشته است! يعنى اين اثر از قبل در صورت من بود و چشم تو بدان مى افتاد ولى چنان شيدا و دلبسته به تخيّلات و زيبايىهاى جسمى و موهوم من بودى كه از ديدن آن غافل گشتى و حالا كه شيدايىات نقصان يافته، توجهت فزون گشته و اين عيب را ديدهاى و به مرور كه از آن شور سابق كاسته گردد، بر بينايىات افزوده شود و نقايص و معايب بيشترى متوجه خواهى شد.
۲- عفت زايى عشق و آلوده دامنى هوس؛
عشق پاك عفت زاست. عاشق صادق هم خود باحيا، عفيف و پاكدامن است و هم حيا، عفت و پاكدامنى محبوب را مى طلبد، بر عكس هوس شعله ور كه پرده در گستاخ، فحشاطلب و آلوده دامن بار مى آورد. قرآن داستان عشق هايى را بيان مى كند كه بعضى ناب و پاك اند و بعضى هوس شعله ور تا راهنمای جوانان باشد.
دختر شعيب(ع) و موسى(ع)، عاشقان پاكدامن
موسى(ع) جوانى است رعنا، بلندقامت، باحيا، پاكدامن، قوى و نيرومند كه با يك ضربه مشت، ظالمى را از صفحه روزگار محو كرده است. اين جوان رعنا كه مطلوب هر دختر جوانى است، از سرزمين ظلم و ستم فرعونى فرار كرده و به سرزمين شعيب(ع) وارد شده و كنار چاه آب زير سايه درختى آرميده است كه مى بيند مردانى چوپان براى آب دادن گوسفندان خود به سوى چاه هجوم آورده و با پر كردن آبشخورها، گوسفندانشان را سيراب مى كنند و آن طرفتر دو دختر جوان، باحيا، عفيف و رعنا در كنارى جلوى گوسفندان خود را گرفته اند و نمى گذارند به سوى آبشخورها هجوم آورند. موسى(ع) از اين همه عفت و حيا و پاكدامنى در كنار آن رعنايى به تعجب مى افتد و نزد آنان مى آيد و احوالشان را جويا مى شود. آنان با لحن عفيفانه و معصومانه خود وى را آگاه مىكنند كه پدرشان شعيب پيامبر، پير و از كار افتاده است و برادر يا مرد ديگرى در خانواده شان نيست كه چراندن و چوپانى گوسفندان را عهده دار شود. از اين رو خود مجبورند اين وظيفه را عهده دار شوند و چون نمى خواهند از حريم عفاف و پاكى خارج شوند و به همنشينى و اختلاط گناه آميز با مردان تن دهند، در چرانيدن و آب دادن گوسفندان هميشه از چوپانان مرد كناره مى گيرند و به هنگام آب دادن صبر مى كنند تا آنان دور شوند آنگاه بر آبشخور وارد مى شوند. موساى جوان به اين همه حيا، عفاف، پاكدامنى و احساس مسئوليت عشق مى ورزد و فتوّت، جوانمردى و ظالمستيزى اش او را به دفاع از اين دختران مظلوم وا مى دارد.
دختران شعيب هم اين جوان رعنا، قوى، بلندبالا، چهارشانه، باحيا، مؤمن و پاكدامن را متفاوت با مردان اطراف خود مى بينند و مشاهده مى كنند كه چگونه به دفاع از آنان همه چوپانان را از آبشخور كنار مى زند و دلو سنگينى را به تنهايى از چاه بالا مى كشد و گوسفندان را سيراب مى كند.به طور طبيعى موساى جوان به اين دختران ارزشمند علاقه مند مى گردد و آن دختران نيز چنين جوان رعنا، قدرتمند و جوانمردى را همان مرد ايده آل رؤياهاى خود مى يابند ولى هيچ كدام از دو طرف عجله نمى كند و حريم عفت و حيا را لكه دار نمى كند و علاقه مكنون قلبى خود را آشكار نمى كند اما رسيدن به آرزوى قلبى خود را از خدا مى طلبند و خداوند هم آن چنان كه وعده داده، آرزوى بندگان مؤمن خود را برآورده و نيازهاى طبيعى آنان را به بهترين وجه برآورده مى گرداند.
اين سخن موساى جوان بعد از روانه كردن دختران است كه متضرعانه به درگاه خدا عرض حاجت مىبرد:
«رَبِّ اِنى لِمَا اَنزَلْتَ إِلَىَّ مِنْ خيرٍ فقيرٌ؛
پروردگارم، من به خيرى كه از جانب تو باشد نيازمندم.» (قصص، ۲۴)
در اين كلام نيز او حاجت خود را اجمالاً ذكر مىكند. دختران شعيب نيز آن روز زودتر از هميشه و شاداب و مسرور به خانه باز مى گردند و پدر پير، چرايىِ اين زود آمدن را مى پرسد و از واقعه مطلع مى گردد. او نيز انتظار جوانى شايسته را مى كشد تا او را به فرزندى و دامادى بپذيرد و زمام امور خانواده اش را به وى بسپارد و با شنيدن اوصاف موسى از دخترش، به ديدار او علاقه مند و بىتاب شده، دختر را براى دعوت وى روانه مى گرداند.
حيا، عفت، پاكدامنى و عرض نياز موسى(ع) و دختر شعيب ثمر داده و مقدمات وصلت، ناخودآگاه دارد آماده مى شود. دختر كه جوانه علاقه به موسى(ع) در قلبش رشد كرده و ريشه زده است، با حيا و عفت قدم برمى دارد و به محضر موساى جوان مى رساند و با لحن محكم بدون اينكه ذرهاى غمزه، ناز و كرشمه در سخن يا كلام او آشكار گردد، از موسى(ع) مى خواهد كه دعوت پدرش را اجابت كند و موسى(ع) به راه مى افتد و براى آنكه نگاهش به اندام دختر جوان نيفتد از دختر مى خواهد كه پشت سر او حركت كرده و او را راهنمايى كند.
موسى(ع) به محضر شعيب(ع) مى رسد و دختر جوانِ شعيب به رمز و راز، علاقه مندى خودش به موسى و ازدواج با وى را به اطلاع پدر مى رساند. او به پدر پيشنهاد مى دهد كه چه مناسب است اين جوان برومند و پاك و توانمند براى انجام چوپانى اجير گردد و اعلام مى كند كه:
«إِنَّ خَيْرَ مَنِ استأجرت القَوِىُّ الامين؛
اين جوان بهترين كسى است كه مى توانى اجير كنى چه اينكه او جوانى قدرتمند و پاكدامن است.» (قصص، ۲۶)
پدر با شنيدن اين اوصاف از علاقه مندى دختر به ازدواج و وصلت با موسى(ع) مطلع مى شود و به موسى(ع) پيشنهاد ازدواج با دخترش و به عهده گرفتن وظيفه چوپانى را مى دهد و موساى جوان نيز شاكر درگاه خداوند كه آرزوها و خواسته هاى وى را اجابت كرده، به شعيب جواب مثبت مى دهد و اين گونه عشق پاكى، زمينه وصلتى نيكو مى گردد و اين همسر و شوهر عاشق تا پايان عمر به پاى هم مى مانند و با وجود همه سختى هاى زندگى پيامبر عظيمى چون موسى(ع)، در درون خانه آن دو، آرامش و آسايش و عشق و صفا موج مى زند.
عشق خديجه و پيامبر(ص) نيز اين گونه عشقى است. خديجه آن بانوى بزرگ و پاكدامن با وجود همه خواستگاران نام و عنوان دار، به دنبال جوانى است برازنده، پاك، عفيف و خداباور و در مناجات هايش از خداوند چنين همسرى را طلب مى كند. اوصاف جوان برومند هاشمى، در مكه دهان به دهان واگو مى شود. خديجه برآورده شدن آمال و آرزوهايش را در كنار محمد(ص) مى جويد چه اينكه همه آنچه طالب است از ايمان، جوانمردى، فتوت و دلبرى در او شنيده است. مدتى است كه طالب ديدار اوست تا اينكه روزى به ديدار نايل مى گردد و واقعاً محمد(ص) را شايسته همسرى بلكه سرورى مى يابد ولى بانويى چون خديجه، كسى نيست كه به يك نظر دل ببازد و زمام اختيار از كف بدهد. او باز هم در پى كسب آگاهى بيشتر از خصوصيات و اخلاق و رفتار نواده عبدالمطلب است و از اين رو به او پيشنهاد شركت در تجارت مى دهد و در سفر تجارى، امينترين و زيركترين غلام خودش - ميسره - را همراه وى مى فرستد تا در طول سفر او را زير نظر داشته و به هنگام بازگشت، به وى گزارش دهد. به هنگام بازگشت كاروان، ميسره گزارش هاى شوق آفرين فراوانى به خديجه مى دهد به طورى كه خديجه را تصميم قطعى بر ازدواج با پيامبر(ص) حاصل مىشود. او وقتى جوان برومند، باايمان، امين و توانمندى چون نواده عبدالمطلب را مى يابد و با گزارشهاى گوناگون از شايستگى هاى ويژه و منحصر به فرد او مطلع مى گردد، به پيامبر پيشنهاد ازدواج مى دهد و خودش و همه اموالش را به او مى بخشد.
عشق صادقانه خديجه به رسول خدا(ص) و علاقه متقابل آن حضرت به خديجه مثال زدنى است. خديجه به مدت بيست و پنج سال نه همسر پيامبر كه كنيز او مى گردد و پيامبر نيز نه تنها در طول عمر وى بلكه تا آخر عمر خود و سالها بعد از وفات خديجه، هر گاه او را به ياد مى آورد، در حسرت روزهاى خوش با وى، غم و اندوه وجودش را فرا مى گيرد. اين عشق آگاهانه است كه جز عفت، پاكدامنى، گذشت، ايثار و همكارى در طريق بندگى ثمرى ندارد.
مثال هوس شعله ور
عزيز مصر و همسرش در بازار برده فروشان نونهالى را ديده و خريده اند به اميد آنكه غلامى ارزشمند گردد يا شايد او را به فرزندى بپذيرند. با رشد يوسف و پا نهادن وى در سنين جوانى، متأسفانه همسر عزيز مصر از دايره عفت و پاكدامنى تجاوز مى كند و به هوا و هوس خود اجازه شعله ور شدن مى دهد. او كه همسر دارد و بايد قلب و عشق خود را به همسرش اختصاص دهد، در پى هوس خود، به يوسف دل مى بندد و اين هوس شعله ور، زمام اختيار از كف او مى ربايد. در اينجا برعكس عشق ناب و پاك، فسادزايى و گستاخى و پرده درى رخ مى دهد. بعد از آنكه زليخا در جذب و جلب يوسف ناكام مى شود، نقشه نهايى اش را طرح مى كند و يوسف را به خلوتگاه مطمئنى مى برد و او را به خويش مى خواند. يوسف(ع) به سنت هميشگى خداوند تصريح مى كند:
«اِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظالمين.» (يوسف، ۲۳)
سنت خداوند بر آن است كه كسانى كه از حدود او تجاوز كنند و به ظلم و گناه آلوده گردند، به فلاح و پيروزى نرسند. عشق ورزيدن به زنى كه همسر دارد و اجابت دعوت او، ظلم است و ظلم عاقبت ندارد.
و بعد، از صحنه گناه فرار مى كند. اين صحنه، صحنه مجاهده عظيم يوسف است زيرا يوسف جوانى است در اوج غرايز نفسانى و مانند هر انسان ديگرى، جمال ماهرويان، قلبش را به لرزه مى اندازد و وسوسه شيطانى هم بر جاذبه جنسى علاوه مى گردد. اگر او به زليخا توجه نمى كند، نه از آنروست كه هوس و خواهش نفسانى ندارد و زيبايى ماهرويى چون زليخا براى او بى جاذبه است، نه؛ بلكه او انسانى مؤمن و خداترس است و با اينكه در اينجا هيچ مانعى نيست و زليخا هم توان و امكان پرده پوشى كامل بر اين گناه دارد، ولى يوسف خود را در محضر خدا مى يابد و مى داند كه خداوند از هوسبازى بيزار است و اجابت در خواست زليخا مساوى با تجاوز به حدود خداوند است، لذا به خدا پناه مى برد:
«قال معاذاللَّه» (يوسف: ۲۳)
تا خداوند به عنايت و عصمت خودش او را بر خواهش نفس پيروز گرداند و از سقوط در گرداب گناه حفظ نمايد. اوج مجاهده يوسف(ع) با هوس شعله ور، آمال نفسانى و غرايز جنسى در صحنه بعدى است. زنان دربارى از داستان عشق زليخا باخبر شده اند و در صددند ماهپاره اى را ببينند كه زليخا را شيدا و مجنون ساخته و از اريكه قدرت و شوكت به زير كشيده و به خواهش و التماس وا داشته است. طبيعى است كه زليخا هم به آسانى حاضر نيست ماهپاره خود را به آنان عرضه كند و در معرض ربودن آنان قرار دهد. پس زنان بايد مكرى كنند كه زليخا ناچار شود يوسف را به آنان بنماياند. بهترين نقشه، هوسباز، ضعيف و ناتوان معرفى كردن زليخا در برابر عشق برده اى كنعانى است. وقتى سخن زنان دربارى و رقيبان به زليخا مى رسد، خشمگين مى گردد و براى مجاب كردن آنان در حق به جانبى خودش جز عرضه يوسف راهى نمى یابد. مجلس مى آرايد و چاقو و ترنج به دستان رقيبان مى دهد و يوسف را بر آنان عرضه مى دارد. به ناگاه زليخا نه يك نفر كه چندين ده نفر مى شود كه هر كدام يوسف را به خود يا حداقل به اجابت دعوت زليخا اشارت مى نمايند و زليخا هم با نهايت بى پروايى و گستاخى اعلام مى كند:
«اين است آن كس كه در بارهاش مرا سرزنش مى كرديد و من از او كام خواستم و او عصمت ورزيد و اگر امر مرا اطاعت نكند زندانى و خوار خواهد شد.» (يوسف، ۳۲)
زليخا در نهايت گستاخى، به امر و تحكم با يوسف رفتار مى كند و زليخاهاى ديگر نيز هر كدام با ناز و كرشمه و ديگر حيله ها، يوسف را به سوى خود مى خوانند و اين چنين است كه يوسف در دام خيل زليخاها مى افتد. همان عظيم دامى كه پادشاه مصر در باره آن از زنان پرسيد:
«مطلب شما چه بود آنگاه كه از يوسف كام مى طلبيديد؟» (يوسف، ۵۱)
و اينجاست كه يوسف(ع) با همه ايمان و اعتقاد و پاكدامنى و عفت و انتساب به خاندان شرافت و نجابت و ...، در برابر خواهش هاى اين همه زليخاى ماه رو و در برابر طغيان و شعله ور شدن غريزه قدرتمندش، راهى جز پناه بردن و استغاثه نمى يابد و به پيشگاه خدا از اين فتنه عظيم شكايت مىبرد و نجات مى طلبد:
«خداى من، زندان، مرا خوشتر از اجابت خواهش شيطانى اينان است و اگر كيد و مكر اينان را از من نگردانى، به آنان مى پرم و از جاهلان خواهم بود.» (يوسف، ۲۳)
عشق پاك و ناب، عشقى بود كه كوشش در راه وصال آن پسنديده و ارزشمند بود و شايسته بود كه بنده از خداوند اجابتش را بطلبد و سعى و كوشش براى وصال آن عبادت به حساب مى آمد اما از هوس شعله ور بايد به خدا پناه برد و اجابت آن ظلم عظيم و مقاومت در برابر آن مجاهده بى نظیر است. اين حديث ناظر به هوس شعله ور است:
«مجاهدِ شهيد در راه خدا، اجرش از كسى كه امكان اجابت هوس برايش مهيا باشد ولى عفت ورزد، بيشتر نيست. چنين انسان عفيف و پاكدامنى نزديك است از زمره ملائكه به حساب آيد.»
(حکمت ۴۷۴ کتاب شریف نهج البلاغه)
در داستان فوق، حق تعالى اوج پرده درى، گستاخى و بى حيايى اجابت كننده هوس شعله ور را نشان مى دهد.
در هوس شعله ور، مدعى عشق نه تنها طالب عفت و پاكدامنى محبوب نيست بلكه او را بى حريم مى خواهد.
يكى از قربانيان هوس شعله ور مى گويد:
«هميشه با خود مى گفتم: چرا او دوست ندارد من وقار و سنگينى خود را حفظ كنم و اصرار دارد كه با دوستى خارج از ضابطه با او، شخصيت و ارزشم را پايين آورم.»
عاشق حقيقى نه خودش براى رسيدن به وصال به ظلم و گناه آلوده مى گردد و نه محبوب را به سوى ظلم و گناه سوق مى دهد. مدعيانى كه در عشق ورزيدن، حدود الهى را رعايت نمى كنند و محبوب را نيز بى پروا مى خواهند، عاشق نيستند بلكه هرزگانى هستند در پى كامجويى و برآوردن هوس هاى شعله ورشان.
دختر جوانى كه مدتى به دام يكى از اين مدعيان عشق افتاده مى گويد:
«هفده ساله بودم كه نامه اى به دستم داد. او را قبلاً ديده بودم ولى احساس خاصى نسبت به او نداشتم اما در نامه اش به من اظهار عشق شديد كرده و وعده هاى زيادى داده بود كه به من علاقه فراوان دارد و در آرزوى ازدواج با من است. نامه های بعد را روزهاى بعد، از او دريافت كردم [و بالاخره به او علاقه مند شدم و باب رابطه بين ما باز شد ]تا اينكه فهميدم او جوان هرزه اى است كه ... . وقتى به واقعيت پى بردم، او را از انصراف خود آگاه كردم ولى او به پخش شايعه عليه من پرداخت و ... و حالا تهديد مى كند كه اگر بخواهى با كسى ديگر ازدواج كنى، نامه ها و عكس تو را كه دارم به او نشان مى دهم و ...»
مدعيانى كه دم از عشق مى زنند ولى با محبوب خود دور از چشم پدر و مادر خود و او رابطه غلط برقرار مى كنند و محبوب خود را به مجالس مختلط مى برند و با ديگران آشنا مى كنند و ...، اين گونه افراد نه عاشق بلكه هرزه هاى هوسبازند. اگر عشق ناب در آنها باشد، با رعايت حرمت و شخصيت، طرف مقابل، در اولين قدم با پدر و خانواده او مسئله را مطرح مى كند و به كسب آگاهى عميقتر از يكديگر مى پردازند و چند جلسه خانوادگى و حضورى با هم صحبت مى كنند و بعد از بررسى همه جوانب چنانچه همديگر را مناسب تشخيص دادند، ازدواج مى كنند. دعوت كنندگان به رفاقتهاى نامشروع و آمد و رفتهاى غلط و تهديدكنندگان و ... هوسبازان شيطان صفتند نه عاشقان فرشته صفت.
كسانى كه از انسانيت، شرافت و كرامت بويى برده اند، گرچه دنبال غذا و لذت هم هستند ولى آنها را با حفظ حرمت و كرامت و شرافت انسانى خود مى طلبند و حاضر نيستند براى رسيدن به لذتهاى خود شرافت و حرمت و انسانيت خود را لكه دار كنند. اين گروه، تحمل گرسنگى را بر لذت بردن از خوان پهن شده در مزبله ترجيح مى دهند و به هيچ نسبت حاضر نيستند براى لحظه اى كنار چنان سفرهاى بنشينند.
۳- ايثارگرى عشق و سلطه جويى هوس؛
عشق پاك، عاشق را محبّ معشوق و طالب سعادت، آسايش و كمال او بار مى آورد و گرچه وصال محبوب غايت آرزوى اوست ولى حاضر است براى رضاى محبوب حتى از اين وصال چشم بپوشد و هر چه دارد در راه محبوب ايثار كند و فقط به تمناى وصال بسنده نمايد. او محبوب را نه براى خواهش دل خودش، بلكه براى كمالاتى كه در او هست مى طلبد و مى خواهد در كنار وى و به كمك او راه بندگى را بپويد و با انس و آرامش حاصل از همسرى او، در بندگى كوشاتر باشد. ولى هوسبازانِ مدعى عشق، در پى جستن رضاى دل و كام خويش هستند نه كام دادن به محبوب.
«جوهر عشق، رنج بردن براى چيزى و پروردن آن است. عاشق نسبت به معشوق احساس مسئوليت مى كند و آماده ايثارگرى است ولى مدعى عشق به جاى احساس مسئوليت نسبت به معشوق در پى سلطه جويى و تملك اوست. در آنجا كه احترام است، استثمار نيست.»
منبع:کتاب هنر عشق ورزيدن، اريك فروم، ترجمه پورى سلطانى، صفحه ۴۱
داستان زير مى تواند معيارى براى شناسايى محبت صادقانه از خواهش نفسانى باشد.
گفته اند مردى فقير و مؤمن به مردى مؤمن و ثروتمند ارادت داشت زيرا او را در ايمان صادق مى دانست. روزى به حاجت نزد دوست ثروتمندش رفت و دوست ثروتمند كه بارها از وى ابراز ارادت ديده بود، در مقام امتحان وى برآمد و با اينكه مى توانست خواسته وى را برآورد، ولى اجابت نيازش را رد كرد. مدتى گذشت و در ارادت مرد فقير نسبت به خود خللى نديد. دو بار ديگر نيز تقاضا و عرض حاجت دوست فقيرش را به عمد رد كرد ولى در دوستىِ وى خللى مشاهده نكرد. بعد از بار سوم روزى به او گفت: اى دوست، سه بار به من عرض حاجت كردى و هر سه بار تو را جواب رد دادم با اينكه مى توانستم خواسته ات را برآورده سازم و خودت هم بر توانايى من عالم بودى ولى در اين مدت و با وجود اين سه بار نامهربانى من، در دوستى تو نسبت به خود خللى و نقصانى نيافتم. علت چه بود؟
مرد فقير جواب داد: من تو را نه براى خودم بلكه براى صفات متعالى ات كه مىشناختم دوست مىداشتم و لذا اجابت نكردن تو خواسته هاى مرا، در آن محبت خللى ايجاد نمى كرد. اگر تو همين گونه بارها هم مرا رد كنى باز هم تو را به خاطر كمالات وجودى ات دوست خواهم داشت.
اگر عشق ناب و پاك و ناشى از شناخت و مبتنى بر كمالات نفسانى باشد، به هيچ وجه نه از بين مى رود و نه نقصان مى يابد هر چند كه از محبوب نامهربانى ها ببيند و چنين عاشقى ايثار و فداكارى و جلب رضايت محبوب را بسيار بيشتر از وصال وى دوست مى دارد.
۴- عشق ناب، طريق عشق حقيقى است؛
عشق به كمال مطلق و يگانه بى نظير و جمال جميل وى در نهاد همه انسانها هست و عشق ناب، مظهرى از آن عشق مطلق است. عاشق در عشق ناب و پاك، در محبوب خود رنگ و بوى محبوب مطلق را مى يابد و بدو عشق مى ورزد و عشق به او برايش رشدآور است. به او روح تازه مى دمد و قوت و قدرت او را چندين برابر مى كند. تنبلى و سستى را از او دور مى سازد و نشاط و شادابى و كوشش را جايگزين آن مى گرداند. بينش او را نسبت به جهان تغيير مى دهد و زيبايى مطلق را در چهره زيباى محبوب مىبيند.
چنين عاشقى با عشق ورزيدن، خود را وسعت مى بخشد و توانمندتر مى سازد. اين عاشق براى رسيدن به معشوق صبورى مى كند و همچون فرهاد سالها تيشه به كوه مى زند. عشق ناب اگر شوريدگى مى دهد، توان صبورى هم مى دهد. اگر هيجان زندگى مى دهد، توان تحمل فراق براى وصال نهايى را هم مى دهد.اگر چنان به خاطر اين دلدادگى هيجان زده ايد كه تاب تحمل و طاقت صبورى را نداريد، اين دلدادگى عشق نيست.
اى برادر و خواهر مدعى عشق، در خود بنگر، آيا از آن دم كه خود را عاشق يافته اى، به خداوند، معنويات، خدمت به خلق، كار و كوشش و تلاش، احترام گذاشتن به اطرافيان، رقت قلب و صفاى نفس نزديكتر شده اى؟!
اين جمله امام سجاد(علیه السلام)، داستان عشق واقعى را به ما نشان مى دهد:
«اللهم ارزقنى حُبَّك و حبَّ من يُحِبُّكَ و حبَّ كلَّ عملِ يُوصلنى الى قربك» (مناجات محبّان)
حبّ خدا، حب محبوب (مؤمن و صاحب كمالى كه شايسته محبوب بودن است) و حب هر عمل صالحى كه انسان را به خدا مى رساند. اين سه با هم و در يك راستايند. اگر محبتى در اين سرى نيست، عشق ناب نيست بلكه هوس شعله ور مى باشد.
بسيار شنيده ايد كه جوان تنبل، كسل، بداخلاق، فرارى از مسئوليت و وظيفه و ... عاشق شده و به ناگاه همه آن اخلاقيات و روحيات ناپسند از او رخت بربسته و به عكس آنها متخلّق شده است. او صبح زود از خواب برمى خيزد، بعد از انجام عبادت صبحگاهى با نشاط و علاقه دنبال كار و كسب مىرود. حرمت پدر و مادر و اطرافيان را نگه مى دارد و به ديگران عشق مى ورزد و ... اينها همه نشانه عشق پاك اوست و اين عشق پاك آثار مثبت فراوان ديگرى در پى خواهد داشت؛ پس مناسب است كه هر جوانى در خلوت خود با خدا از او عشق بخواهد، عشق به بندگانى كه شايسته محبوب واقع شدن هستند و محبوبى كه شايسته عشق ورزيدن باشد. تقاضاى محبوب رعنا، باكمالات، مؤمن، جوانمرد، پاكدامن، عفيف و ... آرزوى ارزشمندى است كه شايسته است در قنوت از خدا خواسته شود و در روايات از معصومين رسيده كه يكى از مصداق هاى حسنه دنيا در دعاى «ربنا آتنا فى الدنيا حسنةً و فى الاخرة حسنةً ...» همسر شايسته است. پس اى دختر و پسر جوان، اى عزيزانى كه هنوز سامان نيافته ايد، در قنوت نمازتان با تضرع و التماس از خداوند معشوقى بخواهيد كه تا آخر عمر شايسته عشق ورزيدن باشد و مونسى كه در تمام لحظات زندگى از مصاحبت با او لذت ببريد.
آرى، خواهر و برادر گرامى، عشق ناب بجوييد و اگر يافتيد، قدر آن را بدانيد كه عشق در هر حال سازنده و رشددهنده است و معشوق تعالى دهنده، عشق ناب، هم آمدنش و هم رفتنش كمال زاست.
و در آخر آنكه، عشق ناب زيرمجموعه عشق به كمال مطلق است و هيچ گاه بر عشق به كمال مطلق غلبه نمى كند.
قرآن مى فرمايد:
«آنان كه مؤمن هستند، عشقشان به خدا شديدتر از همه عشقهاى ديگرشان است.» (بقره، ۱۶۵)
اگر به محبوبى دل بسته ايد و اين دلبستگى شما به حدى است كه براى وصال حاضريد بندگى خدا را كنار نهيد، اين عشق ناب نيست بلكه هوس شيطانى است. عشق ناب در راستاى عشق به كمال مطلق و زيرمجموعه آن است.
منبع:
آقای احمد حیدری ، مجله پیام زن
والعاقبه للمتقین
التماس دعا
یا مهدی
موضوعات مرتبط: عفت ، ازدواج
برچسبها: عشق , احمد حیدری

