اعوذبالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
نتیجه سقیفه، اخلاقی است که کتاب احیاء العلوم غزالی از آن بیرون می آید! یعنی کتابی که اثری از امام حسین علیه السلام در آن نیست! نتیجه نهایی احیاء العلوم همین اخلاقی است که معتقد است می توان بدون امام حسین علیه السلام هم با اخلاق بود؛ این نتیجۀ ظلمت سقیفه است که اخلاقش با بی اخلاقی تفاوتی ندارد. الان در اروپا از یک سو بی خدایی موج می زند و از سوی دیگر سخن از اخلاق می گویند! اگر روشنایی نباشد همه چیز در تاریکی با هم یکسان است؛ «الله نور السموات و الارض»(نور/35)؛ خدا که نباشد فحشا و نماز یکی است؛ اگر خدا نباشد ابن زیاد هم کار خوبی کرده است؛ خدا را برداشته اند و صحبت از اخلاق می کنند؛ امام را کنار گذاشته اند و از اخلاق سخن می گویند؛ اصلاً خُلق یعنی محبت امیرالمؤمنین علیه السلام؛ اخلاق معنایی جز محبت امیرالمؤمنین علیه السلام ندارد؛ خلق نبی اکرم صلی الله علیه و آله حب الله است؛ حقیقت خُلق، حب امیرالمؤمنین علیه السلام است؛ کسی که در مقام محبت نیست، اخلاق هم ندارد؛ آهسته رفتن و آمدن و سر را به زیر افکندن، اخلاق نیست؛ شیطان معلم چنین اخلاقی است؛ او که دو رکعت نمازش چهار هزار سال طول کشیده است! چه کسی می تواند چنین کاری کند؟ اخلاق بدون امیرالمؤمنین علیه السلام اخلاق نیست؛ این اخلاق نتیجه سقیفه است و سیدالشهداء علیه السلام با این منکر جنگیدند.
------------------------
تحریف معنای «دین» و «مسلمان بودن»
حقیقت دین چیزی جز تسلیم بودن در مقابل خدای متعال نیست: «إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ... ». این تسلیم بودن، زمانی در انسان ثبوت پیدا میکند که انسان در مقابل «ولیّ خدا» تسلیم باشد:
«قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ».
تولی به ولیّ خدا، گوهر دین است؛ و احکام شریعت، آداب ظاهری دین هستند؛ اما عده ای پس از رحلت نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم معنای دین داری را تحریف کردند؛ تحریفهایی که تا امروز نیز ادامه دارد. یک نگاه معتقد است که دین، منحصر به همین آداب ظاهری است؛ پس هر کس را که بیش تر نماز بخواند، مقدس تر میداند. نگاه دیگر که تدریجاً شکل گرفت و هم اکنون نیز وجود دارد، این است که دین، مجموعه ای است از «تجارب باطنی» یا به قول امروزیها «تجارب قدسی»، «تأملات»، «رازدانی»، «رمزدانی»، «ریاضت کشی»، «حالات باطنی» و «مقامات باطنی»، که رسیدن به آنها آداب و فرمولهایی دارد و اگر کسی به آن آداب عمل کند به نتیجه میرسد. از این رو اهل سنت کتابی به نام «منازل السائرین» دارند که تصور میکنند پلکانی به سوی خدا وجود دارد. البته این حرفها مطلقاً باطل نیستند؛ اما این تحریفی است که ایجاد شده و کم کم به جایی رسیده است که برای رسیدن به خدا نیز، فرمول طراحی کرده اند. با این تعاریف، «ولیّ خدا» چه جایگاهی دارد؟ این ظهور شعار «حَسبُنا کِتابُ الله» است
---------------
آیا ما معلم اخلاق معلم می خواهیم و سینه به سینه است یا اینکه آدرس می دهند که آدم برود؟ جواب این است که تربیت اخلاقی حتماً معلم می خواهد؛ منتهی در سطوح مختلف است؛ اولین مرحله آن ولی معصوم است و ما برای اینکه در شؤون مختلف به اخلاق برسیم محتاج به ولی هستیم: یکی برای اینکه به ما تعلیم کنند و نیز برای اینکه نظارت بر اجراء بکنند و دیگر اینکه اصلاً شفاعت بکنند؛ یعنی ما نقش ولی را در تربیت اخلاقی بیش از ارائه نسخه سلوک و بیش از نظارت بر تحقق می دانیم؛ یک موقع پزشک نسخه می دهد و دائماً هم کنترل می کند و علامت را می گیرد و وضعیت را می گوید که رو به بهبود است یا خوب نیست؛ پس نسخه را تغییر می دهد یا به آدم می گوید کجای نسخه را بد عمل کرده است. پس نسخه دادن و تعلیم و نظارت بر اجراء کافی نیست. او برای سلوک ما شفاعت می کند و برای اینکه ما سالک بشویم و فتوحات باطنی در ما بشود و ما از رذائل نجات پیدا بکنیم، بار را می کشد. در باب ذکر می گویند که استادِ ذکر، کار اصلی را می کند. ما در باب معصوم قطعاً این را قائل هستیم که معصوم برای اینکه اخلاق به نقطه اوج خودش برسد در انسان و جامعه انسانی بار را برداشته است.
باطن اخلاق تولی و تبری است و حضرت خودشان برای رشد تولی و تبری، شفاعت می کنند که این شفاعت عاشوراء است؛ یعنی عاشوراء ابزار بسط تولی و تبری در عالم و شفاعت حضرت است. اگر خود حضرت در میدان نمی آمدند ما به راحتی نمی توانستیم به تبری از شیطان و قوای شیطان و تولی برسیم و اصلاً نمی فهمیدیم که قوای شیطان قوای ظلمانی هستند. واقعا کسانی که به دنبال امام حسین علیه السلام نرفتند، نتوانستند بفهمند که سقیفه ظلمانی است و لذا به تبری نرسیدند و رشد اخلاقی هم نکردند که حالا بتوانند کتاب اخلاقی هم بنویسد؛ اینکه اخلاق نیست. اگر اصل اخلاق در خلق کریم معصوم است، آن خلق باید در مادون تجلی کند و مسیرش هم تولی و تبری است. بسط این تولی و تبری به شفاعت خود معصوم است و این بالاترین مرتبه استادی است.
استاد در اینجا فقط راه نشان نمی دهد و حتی بالاتر از آن، بر تحقق نظارت نمی کند؛ بلکه اصلاً شفاعت می کند و با بلای او برای ما فتوحات می شود و موانع رفع می شود و ما نورانی می شویم؛ تولی و تبری ما با بلاء او رشد می کند.
این امر حتماً در مراحل بعد از معصوم به یک نسبتی هست. آدم می خواهد سلوک اخلاقی بکند و ممکن است در جایی غیر از اخلاق محدود نیاز به نسخه نویسی باشد. همینطور که ما به طبیب رجوع می کنیم و دهها رشته تخصصی برای طب داریم، در اخلاق هم همینطور می شود و باید به دانش های تخصصی رجوع کنیم تا به ما بگویند: نسخه تو الان این است؛ و بر تحقق نظارت و بالاتر از نظارت شفاعت بکنند.
اینجا است که در این مرحله آن معلمی که می خواهد شفاعت بکند باید خودش مقامات سلوکی را طی کرده باشد تا پشتوانه واقعی باشد و اینجا همانجایی است که به بحث های اساتید سلوک عملی نزدیک می شوید که استاد باید راه ببرد؛ یعنی استاد شفاعت می کند. بحث این نیست که استاد فقط راه را نشان بدهد و کنار بنشیند یا حداکثر از بیرون نظارت بر اجراء کند و بگوید: شما اجراء کردید یا نکردید. معلم اخلاق این نیست که اخلاق مطلوب را می داند و وضعیت من را کنترل می کند و بر اساس علائمی که بدست می آورد تشخیص وضعیت می دهد و نسخه می نویسد و می گوید: برو و نظارت می کند؛ بلکه شفاعت و سرمایه گذاری می کند و با سیر باطنی او من سیر می کنم و او در من می دمد.
قدیم ها یکی در کوره می دمید و یکی هم این طرف در این کوره کار می کند و می دمد؛ اینکه این طرف است آن آقایی که این طرف ایستاده را نمی بینید که کار می کند و می دمد و نفس اوست که کوره را داغ می کند. معلم آن کسی است که دایماً می دمد و کوره را داغ می کند که من کار می کنم؛ اما اگر فضای حرارت کوره نباشد نمی شود فلز را در درونش شکل بدهی و اگر آن نباشد، نمی شود نفس را تهذیب بکنیم؛ یعنی دم اوست و او شفاعت می کند و گاهی در این دمیدن باید بالاترین بلا را خودش تحمل کند.
موسی بن جعفر علیهما السلام فرمود: «خَيَّرَنِي نَفْسِي أَوْ هُمْ فَوَقَيْتُهُمْ وَ اللَّهِ بِنَفْسِي» بنا شد که بلا نازل شود و من مخیر شدم که یا من یا شیعه این بلا را تحمل کند، من خودم را فدای آنها کردم. وقیتهم بنفسی این همان شفاعت است.
بنابراین این کار حتماً نیاز به مربی دارد و این مربیگری نیاز به چیزی بیشتر از تعلیم و نسخه نویسی و نظارت است. مربی خودش باید یک آدم ساخته شده ای باشد و غیر از اینکه سالک است باید بتواند شفاعت در سلوک بکند و باید یک عهدی با خدا داشته باشد. آنهایی که می توانند شفاعت بکنند با خدا عهد شفاعت را بستند و بارش را کشیدند؛ والا مربیگری به این سادگی نیست.
منبع: آقای محمد مهدی میرباقری
والعاقبه للمتقین
التماس دعا
یا مهدی
موضوعات مرتبط: نقد کلام،فلسفه و عرفان ، سیر و سلوک

