اعوذبالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام عليكم
تاويل ناصواب آيات قرآن كريم توسط برخي از فلاسفه و عرفاي مصطلح
در تاويل آيه شريفه ٣٥ سوره مباركه نور مي توان نقد صريح بر آقاي سهروردي داشت؛ آيه نور بيان شبکه هدايت است نه بيان شبکه خلقت. اينکه او کثيراً اين را به عنوان شبکه خلقت گرفته است و نور را به وجود تعريف کرده ، غفلت است. آن آياتي که شبکه خلقت و نظام آفرينش را بيان مي کند آياتي مثل «آيت الکرسي» است نه آيه نور که در مقابل آيه ظلمات (که بيانگر شبکه ضلالت است) قرار دارد و هر دو در سوره نور به فاصله کمي قرار دارند. لذا حضرت امام رضا(ع) در تفسير آيه نور «الله نور السموات والارض»(نور/35) مي فرمايند: «اي هدي من في السموات و هدي من في الارض» اين هدايت است که متمثل در قلب نبي اکرم(ص) و مشکوة نور ايشان و قلب ايشان و مصابيحي مي شود که در قلب ايشان تجلي نموده است. به هر حال، اين غفلت از مثل سهروردي است که اين را مبناي تفسير نظام هستي قرار داده است؛ پس بايد ديد که که «آيه ظلمات» را چه گونه تفسير مي کند؟! در حالي که اگر مبناي هدايت و ضلال را اصل قرار دهيد دو دستگاه هدايت و ضلال درست مي شود و جريان نور مربوط به کساني خواهد بود که وارد وادي ولايت حقه شوند؛ «الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور»(بقره/257)
سكولاريسم روح حاكم بر فلسفه و عرفان مصطلح
گرچه فلسفه اسلامي ، چه مشاء چه اشراق و چه متعاليه و نيز عرفان مصطلح تحت تأثير فرهنگ اسلام قرار گرفته است، اما در برخي مواقع به گونه اي عمل کرده است که گويا سکولار است. چون فلسفه در تعريف خودش، خودش را سکولار معرفي مي کند و مي گويد فلسفه مقيد به برهان ست نه مقيد به انبياء و مقيد به حضرت حق. برهان اگر ما را به اين برساند که خدا هست، مي گوييم هست و اگر به اين رسانيد که نيست، مي گوييم نيست؛ يعني در مقام تعريف، خودش را مقيد به حضرت حق نمي کند. هر چند فلسفه اسلامي اينگونه پيش نرفته است يعني هيچ وقت شما نمي بينيد که فيلسوف اسلامي بگويد من کاري ندارم که خدا هست يا نيست، بلکه همه الهيات بالمعني الاعم را مي نويسد که اثبات توحيد نمايد. حتي آقاي ملاصدرا در آغاز الهيات بالمعني الاعم، توحيد را مي آورد و بحث اصالت وجود را مطرح مي کند، اما به لحاظ منطق سکولار هستند؛ يعني معتقد نيستند که فلسفه در منطق استنادش، آنجا که مي خواهد استدلال کند بايد تکيه به وحي نمايد، بلکه مي گويند منطق، سير از بديهيات به نظريات است و مواد را از وحي مي گيرند. اما آيا جايي ديده شده است که فيلسوفان ما منطق جديدي مبتني بر وحي بنويسند. آنها در منطق، پيرو ارسطو هستند؛ ما بايد صبر کنيم که ديگران بيايند منطق را نقض کنند مثل منطق هاي فازي، ديالکتيک و ... تا ما بگوييم که منطق هم قابل بحث است؟ به هر حال ما در منطق حاکم بر فلسفه دست نبرده ايم.
منطق تبعيت از قرآن در استدلال و شهود چيست؟ آيا همان منطق ارسطويي و مباني مکاشفات و مشاهدات عام است؟ با چه منطقي و با چه متدي، شهود را به قرآن مقيد مي کنيد؟ و با چه روشي تعقل را به تعلم از وحي مقيد مي سازيد که حکمت و عرفان قرآني شود؟ آيا واقعاً در جايي سراغ داريم که يک فيلسوف يا عارفي، منطق تقيد شهود به وحي يا منطق تقيد استدلال به وحي را بيان کند؟ بله، فقيهان اينکار را مي کنند و مي گويند ما تمام استدلالهايمان مبتني بر منابع وحي است. پس فلسفه و عرفان ما در مسير پيشرفت و استضائه از نور وحي بوده است، ولي اينکه فرهنگ وحي فضاي فرهنگ فلسفه و عرفان ما را تحت تأثير قرار بدهد، غير از اين است که منطق استدلال ما و شيوه شهود ما منطقاً مقيد به وحي گردد.
يک قدم جلوتر برويم. اگر شما معتقديد که مربي قرآني چه در مرحله تعليم و چه در مرحله تزکيه نبي اکرم(ص) و سپس اهل بيت(ع) هستند که فرمود: «وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ»(بقره/129) و «كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ»(ابراهیم/1) و آنها ما را از ظلمات به سمت نور مي برند، چطور شده است که ما عرفايي داريم که عرفان و برهان و تفسير قرآن را به هم گره زده اند ولي به نقطه تحت باء بسم الله نرسيده اند؟! کجاي کار اشکال دارد؟ اگر اين عرفان، عرفان قرآني است و اگر اين برهان، برهان قرآني است ـ قرآني که فرموده اند: «إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ وَلَايتَنَا أَهْلَ الْبَيتِ قُطْبَ الْقُرْآنِ وَ قُطْبَ جَمِيعِ الْكُتُب » و «نَزَلَ الْقُرْآنُ أَثْلَاثاً، ثُلُثٌ فِينَا وَ فِى عَدُوِّنَا...» و «أنا النقطة التي تحت الباء» و معارفي از اين دست ـ چطور مي شود که اين حکمت و اين عرفان را داشته باشي و در محضر قرآن هم بروي، اما به اين نقطه تحت باء بسم الله قرآن که آغاز قرآن است، نرسي؟! اين يک سؤال جدي است. بله، عرفان و قرآن و برهان يکي است؛ يعني عرفان برآمده از قرآن، که معلم و مزکي و مربي آن، حضرت رسول(ص) هستند که بر محور قرآن تزکيه مي کنند که قرآن می فرماید «يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ»(جمعه/2) و سير خروج از ظلمات به سمت نور را سرپرستي مي کنند، حتماً عرفان اسلامي است. اما اگر اين اتفاق بيافتد عارف در سلوک خود بايد به اين نقطه تحت الباء برسد. در روايات آمده است که اگر کسي دو رکعت نماز صحيح بخواند از سيد الشهداء(ع) عبور کرده است يعني مسير حق از اين وادي عبور مي کند. چطور مي شود يک عمر رياضت و شهود و برهان و استدلال، ما را به آن نقطه نرساند؟
تولي به نبي اکرم(ص) بايد محور قرار بگيرد. يعني خشوع و عبوديت و تسليم که حقيقت ايمان است در قوه فاهمه معارف و مکاشفات روحاني ما هم جاري شود و گر نه دستگاه شيطان هم مکاشفات دارد و البته مکاشفات قوي اي هم دارد؛ منتها مکاشفات ظلماني است. چه خوب بود سهروردي به جاي اينکه آيه نور را مبناي هستي شناسي قرار بدهد يک نظريه معرفت شناسانه از آن استخراج مي کرد (در مقابل آيه ظلمات)؛ مبني بر اينکه رسيدن به مقام ذکر و مقام معرفت جز از طريق اين بيوت ممکن نيست. البته مي شود در وادي ظلمات سير کرد که در آنجا «ظلمات بعضها فوق بعض»(نور/40) است و آن وادي هم دستگاه معرفتي و دستگاه شهود خاص خود را دارد. نمونه هاي آن را در هند يا در جاهاي ديگر ديده ايم. در برخي روايات آمده است که شيطان براي خودش شب قدري دارد که آن قدر براو نازل مي شوند که او را توهم بر مي دارد که گويا اداره عالم دست اوست!
پس، چگونه مي شود عرفان و برهان را تسليم به وحي نمود؟ اينکه عرفانِ تابع وحي، نازله وحي است که محل بحث نيست، بلکه بحث بر سرعرفان موجود است؛ عرفاني که مستند به مکاشفه است؛ مکاشفه اي که مستقل از وحي است. و بحث بر سر فلسفه اي که مستند به برهان است؛ برهاني که لااقل در منطق نه در مواد، مقيد به وحي نيست. بنابراين اگر ما يک منبع به نام شهود به منابع معرفتي خودمان اضافه کنيم باب گسترش فلسفه را گشوده ايم ولي اين کار براي حقانيت فلسفه کافي نيست چون همانطوري که استدلال به خطا مي رود، شهود هم به خطا مي رود. ما بايد شهود و استدلال را تسليم به وحي نماييم.
منبع: آقاي سيد محمد مهدي ميرباقري
والعاقبه للمتقين
التماس دعا
يا مهدي
موضوعات مرتبط: نقد کلام،فلسفه و عرفان
برچسبها: محمد مهدی میرباقری

